فریاد سکوت
قضاوت ها همیشه آدمها رو از حقیقت دور می کنه پس اینجا لطفا قاضی نباشید
من فاصله ها از من تندیسی عاشقانه نمی سازند آنجایی که دست خیال من هم :::::پی نوشت: تن فرسوده عمرم زیر بار غم دوری تو الف-حشمتی پی نوشت: تا هنگامه ای که زیباترین اشعار جهان بر دفتر دل حک میشود و بر چشمه چشمان زلال واقعیت جاری... سلامی که به چشمانم دریغ میشود من می مانم و تنهایی الفـ ـ حشمتی واژه هایم فقیرند و عریان به بیهودگی هایم می نگرم بنویس و فریاد کن چهارمین شب مهرماه...! می خواهم بنویسم ، میخواهم سکوت حرف آخرم نباشد ، می خواهم لحظه لحظه شعر باشم ، مثل عقربه ساعت تو را میان ساعتها جستجو کنم الف-حشمتی پی نوشت: تقصیر تو بود...! من که با مشتی سکوت و خیالی خاموش عبور از نگاهت را قدم می زدم! آهنگ دل تو گامهای خسته ام را به رقص واژه ها سپرد... اینچنین... الفـ - حشمتی
خریداری ندارد
وقتی واژه ها حرف به حرف
به بهای شکستن دلی
به حراج می رود... الف-حشمتی
من از حصار
این بلند دیوارهای این خانه
از هرچه بند یا نرده
که پشت کرده است به آزادی و پرواز مرغ رنگینی
در اوج یک شادی
بیزارم
برای من که عمری رفت بیهوده
در زندان تنهایی
تو باور کن نگاهم را
تو ایمان کلامم باش
نتــــــــــــ ــوانم
که با این نگاه خسته و پیرم
که گویی از زندگی سیرم
تن ترد و ظریف لاله ای
یا شاخه ای از مریم و یک ساقه ای
نیلوفر پیچیده در آغوش ریسمان ساده ای
...بیازارم
بسان آن حریر نرم شب مهتاب
نوازش میکنم من صورت یک غنچه ای بیتاب
به شوق خندیدنش بر گرمی آفتاب
گرم تردید در دل داری
به باغ آرزوهایم قدم بگذار
به باغی که پر از گلهای لبخند توام
آنجاست
به باغی که از عطر خیال تو
همیشه تا لحظه های باقی عمرم
پابرجاست...
بامداد پنجمین روز سال نود و یک
الف_حشمتی
عشق در پشت این فاصله ها
بی تو
می میرد بی گمان...
دسترسی ندارد
تو از من تندیسی بساز
به قامت سبز زندگی
عاشقانه تر از آنچه که می باید...
اما نبودی...با دلم
هیچگاه...
از نوشته های بی تاریخ و نشان من در گوشه کتابی غبار گرفته که سرانجامش گوشه ای از این دفتر دلتنگی شد
ذکر خوشبختی چشمان تو را شهر به شهر زمزمه کرد
باورم نیست تو همانی که زرفتن ننوشت بر یادم
آمدی از تن شعر و خیالم تو شدی مرهم درد
سکوت بلندترین فریاد عاشق است
سکوت زیباترین شعر زمین است
سکوت عاشقانه ترین نیایش بر بی نیازی جان است بر این تن و جسم خاکی
سکوت زیباترین تصویر است بر هجمه پر هیاهوی زنده بودن
سکوت گاهی خود زندگی است که چشم گرفته ست از خانه های پوشالی و آدمیان پوچ و خالی...
فرو می ریزد برگهای اشک را
از شاخه های خشک دلم
پاییز می شود هوای تنم
غم
بهار را کوچ می دهد
از حصار تبسم
و صفحات خاطره
و این ثانیه ها
که دردهایم را
ورق میزنند
بی وقفه...
اما به پاکی باران
دستانم ناتوانند که نقبی زنند از دل لبریز احساسم
اما هنوز مصمم...
تقلای دلم برای پرواز عشق
زخمی است که بر دیوار دل تو
می نشانم
هر لحظه...
ای رفته از قاب چشمانم
ای مانده در نفسهایم... ایمانم
در آن دور دستها
بر برگ برگ خاطراتت بنویس:
عاشق بود بر قله سادگی
اما هر لحظه
سقوط می کرد بر پرتگاه احساس
بی وقفه...
عاشق بود
افسوس ندانست
پرواز بر آسمان دلدادگی را...
الف-حشمتی
نه مثل همیشه ، مثل امروز ، مثل حالا و همین لحظه ... مثل هیچوقت...
اما این ساعتها..
ساعتهایی که هیچگاه احساس غمبار مرا به دستان تو نمی رسانند ، می خواهم در تنهاترین شبهایم شیرین ترین لبخندم -که هرگز نداشته ام- را برایت در دستان نسیم خنک ماه مهر بسپارم... شاید از ان شبهایی که رویای نداشته ام را که در خواب در آغوش داری ، عطر شیرین اش تو را یافت و رویایت را شیرین تر کرد...
می خواهم...
می خواهم بغض نکنم... می خواهم محکم باشم اما نه مثل کوه ، که پاسخی ندارد برایم جز تکرار و پژواک فریادهای غم آلودم...
می خواهم چشمهایم را با رنگ غروبهای بی تو ، هر لحظه ...خیس نبینم. صدای سکوتم برای فاصله ها نلرزد.
دلم که می گیرد ، تماشای آرامش ، رویای فراموش شده ام می شود
دلم که می گیرد می خواهم بنویسم ، از تو ، از نامهربانی هایت ، از نبودنهای سرماسوز تو ، از لحظه هایی که دوست داشتنم بر حباب رویاهایم می ترکید و عمری بر خاطراتم نداشت...
می خواهم شبی ، در خلوتم ، تصویری که از تو در این سالها شعر کردم را بر زیباترین گوشه دیوار دلم بیاویزم... اما اطمینان دارم و باور.... تصویری که من ساختم را حتی خود تو هم باز نمی یابی... نمی شناسی اش...
تصویری که از من دیروز ، آدمی ساخت که هر لحظه اش ، لحظه فروپاشی است...
-نوشتم ، باز هم از دلی که دنیای واژه ها را ترک گفته بود
-نوشتم با احساسی که همیشه در کوچه های مسکوت میان ما جاری میشود به سوی بن بست فراموشی...
| Design By : Pichak |

